مادر |
|
اول چشمهایت را بر هرچه بد است ببند... بعد بخوان!
باد میوزد و بوی تو را از دور دستها برایم میآورد باد حکایت دلتنگیام را خوب میداند هر روز میآید و اشکهای تنهایی را از گونههایم میزداید.
ورق میخورد برگ برگ میشود دفتر زندگیام و من میبینم که چطور دست روزگار تقدیرم را رقم زده است و گاهی این میانه مثل بازیچهای بودهام آنگاه که خواستم قهرمان فصلهای این دفتر شوم سیلی روزگار مرا را پس میزند. گفته بود: باید جسارت داشت باشی که هنوز بخواهی در این میدان بمانی. و من ماندهام...
در این کوچههای دلتنگی این روزها بوی یاس و ریحان به هم میپیچد و در خواب پروانه نرگسها هنوز سر به زیرند قاصدک با پرهای ظریف و کوچکش هنوز تاب بردن بعضی از خبرها را ندارد
نیستی که بدانی چقدر این لحظات سخت میگذرند وقتی دستی به تمنای حضور تو بالا میرود و آسمان دلی بارانی تنها نسیم عطر توست که میگوید در دوردستها چشمی به انتظار ایستاده بگذار هر غروب جمعه این چشمها به افق دوخته شده باشند اما نخواه در تاریکی و انزوا، تکههای وجود گم شوند...
میدانم خبر داری که چه روزها و شبهایی را طی کردم میدانم که میدانی این روزها چقدر احساس تنهایی میکنم میدانی تاب تشنگی و سوختن سخت است نظرات شما عزیزان: |
قالب های نازترین جوک و اس ام اس زیباترین سایت ایرانی جدید ترین سایت عکس نازترین عکسهای ایرانی بهترین سرویس وبلاگ دهی وبلاگ دهی LoxBlog.Com |