مادر
مادر
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 تير 1390برچسب:, توسط یاس تنها |

 

اول چشم‌هایت را بر هرچه بد است ببند... بعد بخوان!

 

 

باد میوزد و بوی تو را از دور دستها برایم میآورد

باد حکایت دلتنگیام را خوب میداند

هر روز میآید و اشک‌های تنهایی را از گونه‌هایم می‌زداید.

 

ورق میخورد

برگ برگ میشود

دفتر زندگیام

و من میبینم که چطور دست روزگار تقدیرم را رقم زده است

و گاهی این میانه مثل بازیچهای بودهام

آنگاه که خواستم قهرمان فصلهای این دفتر شوم

سیلی روزگار مرا را پس میزند.

گفته بود: باید جسارت داشت باشی که هنوز بخواهی در این میدان بمانی.

و من مانده‌ام...

 

در این کوچههای دلتنگی این روزها بوی یاس و ریحان به هم میپیچد

و در خواب پروانه نرگسها هنوز سر به زیرند

قاصدک با پرهای ظریف و کوچکش هنوز تاب بردن بعضی از خبرها را ندارد

 

نیستی که بدانی چقدر این لحظات سخت میگذرند

وقتی دستی به تمنای حضور تو بالا میرود و آسمان دلی بارانی

تنها نسیم عطر توست که میگوید در دوردستها چشمی به انتظار ایستاده

بگذار هر غروب جمعه این چشمها به افق دوخته شده باشند

اما نخواه در تاریکی و انزوا، تکههای وجود گم شوند...

 

میدانم خبر داری که چه روزها و شبهایی را طی کردم

میدانم که میدانی این روزها چقدر احساس تنهایی میکنم

میدانی تاب تشنگی و سوختن سخت است



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه: